آتلیه هفت ماهگی 2 + یک حادثه!!

سلام به همه ی دوستای عزیز و مهربونی که همیشه ما رو مورد لطف بیش از حد خودشون قرار میدن

عیدتونم با تأخیر مبارک

مامانم میخواد تشکر و مهذرت خواهی کنه از اینکه نمیتونه جواب کامنت های پر مهرتون رو همونجا بده، چون طفلکی به خدا اصلا فرصت نمیکنه و همه ی وقتش با کارش و با یه پسملِ شیطون بلای آتیش پاره پُر شده!! Baby Girlتازه منم چند روزی یه کوچکولو سرماخورده بودم و حال نداشتم.

ما میخواستیم زودتر از اینا بقیه عسکامون رو بذاریم اما........

یه حادثه واسمون اتفاق افتاد!

اول عسکا رو میذاریم و بهدش تهریف میکنیم

این آخری رو بزرگ روی شاسی زدیم واسه دیوار خونمون؛

خوب حالا ماجرا رو مامانی خودش واستون میگه چون من از اولش توی حادثه حضور نداشتم!

مامان نوشت؛سلام عزیزای من امیدوارم همیشه حالتون خوبِ خوب باشه و واسه خودتون و جیگراتون هیچ اتفاقی نیفته

شبِ عیدِ غدیر(جمعه شب12 آبان) شوهرم شیفت عصر بود و ساعت12 شب میومد از سرکار.من ساعت 9 با آرسامم از خونه ی مامانم اومدم خونه ی خودمون،یکساعتی با آرسام بازی کردم تا خوابید،بعدشم طبق معمول رفتم سراغ کارای عقب مونده و نظافت و....

ساعت 11و ربع بود که به فکرم افتاد خوبه لباسای کثیفشو بذارم توی مینی واشر که شسته بشه،(ما مینی واشر رو گذاشتیم توی رختکن حمام،..یک اشتباهِ بزرگ!!)

لباسارو ریختم و روشنش کردم و اومدم توی هال دیدم آرسام گریه میکنه،رفتم توی اتاق پیشش نشستم که آرومش کنم یه دفه دیدم برق رفت و همه جا تاریکِ تاریک شد!(فیوز برق پریده بود)

توی تاریکی خودمو رسوندم توی هال که دیدم از بیرونِ در حمام یه نورِ زرد و نارنجی پیداست،در رو که باز کردم با یه کوهِ آتیش مواجه شدم!! سبدهای لباس توی حمام و تمامِ حوله ها و خودِ مینی واشر و همه آتیش گرفته بود!!(پریزای برق به خاطر نمدار بودن اتصالی کرده و جرقه و آتیش گرفته بود!)یه لحظه فقط شوکه شده بودم و نمیدونستم چکار کنم!

دیگه سریع پریدم توی حیاط و برادر شوهرمو با صدای بلند چندبار صدا زدم که: بیا که خونمون آتیش گرفته!(برادر شوهرم اینا طبقه ی بالای خونمون هستند)

بعدشم سریع رفتم در کوچه رو واسش باز کردم و رفتم آرسامو برداشتم پریدم توی حیاط!(حالا فکر کنین همه ی اینا توی تاریکی مطلق بود)

دود همه ی خونمون رو گرفته بود و من توی این سرما با یه لباس نازک وسط حیاط آرسامم توی بغلم گریه میکرد(الهی بمیرم واسه بچم)

طفلکی برادر شوهرم میدید من گریه میکنم حالم بده هی بهم دلداری میداد و سعی میکرد خاموشش کنه،تقریبا هم تونست تاحدودی خاموش کنه...

جاریم اومد پایین و ما رو برد خونه خودشون و آب قند و ....خلاصه....زنگ زد آتش نشانی اومدند و به این فاجعه خاتمه دادند...

دیگه هیچی از وسایل و حوله های حمام نمونده بود و همشون سوخته و پودر شده بودن،دیوار و سقف حمام از دود سیاهِ سیاه شده بود،دستشویی و راهروی در کوچه هم که کنارش هستن سیاه شدن!خونه هم پُر بود از بوی دودِ پلاستیک سوخته!!

اصن یه وضی بود....!!!!

شوهرم طفلک از سر کار اومدو....با چه صحنه ای مواجه شد!! کوچه غرق آب، خونه پر دود، کلی چیزای سیاه وسوخته ریخته توی خونه و درکوچه.... من توی صحنه ی اومدنِ شوهرم نبودم و نمیدونم برادر شوهرم چجوری قضیه رو بهش گفته بود ولی شوشویی بیچاره خیلی ترسیده بود وقتی دیده بود!

خلاصه من توی این حادثه خیلی شوکه شدم و خاطره ی خیلی خیلی بدی بود واسم توی زندگیم،اما فقط و فقط خدا رو شکر کردم که بلایی سرِ خودمون و آرسامم نیومد و جز اینکه بچم یه کم از دود بدنش و صورتش سیاه شد،هیچ اتفاقی براش نیفتاد. خدا رو هزار مرتبه شکر که بچم الان سالم توی بغلمه...

مامانا تورو خدا حواستون رو جمع کنین، هم واسه وسایل برقی هم الان که زمستونه مراقب وسایل گازسوز باشین و ایمنی رو سفت و سخت درنظر بگیرین

شاد و سالم باشید

فدای همتون

/ 0 نظر / 41 بازدید