نناااااااااام اوبی؟ Hello

از کجا شروع کنم؟ از خوبیا یا بدیا و مریضیا؟

از 9 مهرماه شروع میکنم که روز سالمند ، روز پدر بزرگا و مادربزرگای مهربون و نازمون بود.

روزشون مبارک و انشالا خدا عمر با عزت و همراه با سلامتی به  همشون بده و سایشون رو بالای سر ما کوچیکترا حفظ کنه.قلبقلب

از طرف بابام واسه جشن بزرگ سالمندان دعوت شده بودیم و با مامانمو بابامو آرسام وروجک رفتیم. البته آرسام اونروز طفلکی شروع مریضیش بود و زیاد حوصله نداشت و نشد عکس از خودش بگیرم.ابرو

واااااااااااای روز جهانی کودک موباااااارررررررک.Flower به آرسام عخش خودم و همه ی بچه ها و نی نی ها نخسوزن دوستای وبلاگی پسملم

ای خدا، ماکه نسل سوخته، بهتره بگم جزغاله بودیم و زیاد بچگی و کودکی نکردیم! Whoop De Doo واسه بچه هامون 1 کاری کن خوب بشه و دنیا توی صلح باشه و این طفلکای معصوم دیگه طعم جنگ و تحریم و محدودیت رو نچشند

و اما اول بگم از ماجرای مهدکودک! روز سومی بود که آرسامو خودم بردمش مهدکودک، اون 2 روز قبلی باباش برده بود و میگفت خوب بود و شاکی نبود اصلا!! خلاصه رفتیم و از ماشین پیادش کردم، همچین که صدای جیغ و داد بچه ها رو از پنجره ی مهد شنید با وحشت برگشت طرف ماشین و شروع کرد گریه کردن و مقاومت!!! تعجب کردم!! بغلش کردم و بردمش داخل،1 خاله اومد بگیرتش نرفت...همچنان گریه،اونم گریه های سوزناکی که باور کنید تابحال از بچم ندیده بودم!!نگران دودل شدم،به مدیرشون گفتم میبرمش خونه ولی گفت نه بذارینش و طبیعیه و بعد آروم میشه!! و 1 خانومی رو صدازد و اومد آرسامو ازم جدا کرد!! الهی بمیرم براش اصلا خودم داشتم گریه میفتادم!!گریه رفتم خونه و هی خودمو خوردم و نگران بودم و غصه دار!!! خیال باطل ساعت 12 طبق قرار رفتم دنبالش، انقدر شلوغ بود که نگو!! از در و دیوار مهد بچه و مامان و بابا که اومده بودن دنبالشون بالا میرفت!!!هیپنوتیزم  اصن ی وعضی!!!! گفتم آرسامو بیارین ببرم گفتن خوابه الان میاریمش!!!!! (حالا من بهشون گفته بودم آرسام صبح تا ظهر عادت نداره بخوابه و نخوابوننش)چشم الهی بمیرم بچه رو از خواب کشونده بود بالا و آورد داد بغل من، این بچه هاج و واج ازین شلوغی و اصلا چون تازه بیدار شده بود انقدر ترسیده بود و وحشت زده بود و گریه میکرد!!گریه هرچی بهش میگفتم مامان منم اومدم دنبالت بریم خونه، اصلا منو نمیدید انگار!!! صورتشو که شیر ریخته بود توی خواب تمیز نکرده بودن و تازه توی گوششم 1 لکه خون خشک شده بود!! حالا هی به خانمه میگم این چیه؟خونه؟چی شده؟؟؟ هی جواب سربالا میده!!عصبانی دیگه اعصابم ریخته بود بهم و از غصه داشتم دق میکردم بچمو اینجوری دیدم!!! سریع رفتم خونه و گفتم فردا میرم پیش مدیرشون.

حالا مامانم بچه رو با این وضع دیده، هی دعوا و بد و بیراه که آخه چرا بچمو اذیت میکنین میذارینش مهد؟؟ مگه من مردم؟؟ و ازین حرفا...استرس(مامان جان بوخودا من فقط میخواستم 1 کم باری از رو دوشت برداشته باشم و آرسامم بره با بچه ها بازی کنه از تنهایی در بیاد!!نمیدونستم که فقط 1 خانم مسن میره میخوابونتش 1گوشه!!) تمام خوراکی ها و میوه هایی ام که واسش گذاشته بودم بهش نداده بودن و فقط شیرشو داده بودن و بچه رو خوابونده بودن!!!آخ

خلاصه دیگه فرداش رفتم و از مدیرشون کلی گله کردم و گفتم چیزی که من توی این چند روز دیدم با چیزیکه روز اول گفتین و انتظارشو داشتم خیلی مغایرت داشت و اصلا دیگه دوست ندارم تا زمانیکه پسرم کوچولوئه و نمیتونه از خودش دفاع کنه و خواسته هاشو بگه بذارمش مهد کودک.اگه شده خودم تمام شیفتامو با وجود سختیاش شب میگیرم که روزا کنارش باشم و خودم ازش مراقبت کنم(1 همچین مادر فداکاری هستم من!!از خود راضینیشخند) و خداحافظی کردم و اومدم.

چند روز بعدش آرسام دچار ا س ها ل شد و پاهاش شدیدا دچار سوختگی شد و دکتر و آزمایش و ....تشخیص اسهال عفونی دادن!!! الان تقریبا1 هفته ای میشه که بچم داره زجر میکشه و حالش خوب نیست. لب به هیچی نمیزنه.اصلا نصف شد بچم!!! خودمونم انقدر غصه خوردیم و استرس کشیدیم که نگو...دل شکسته گریه

همون روزای اول مریضیش،الهی بمیرم اصلا نا نداره بچم، تو بغل باباش خوابش برد از بیحالی...Begging

این عکسا مال روز جمعه ست،1کم حالش بهتر شده بود و حسابی توی کارای خونه کمک مامانش میداد!!

خونه رو واسم جارو کشید... مژه

گوجه هارو واسم شست... (لباسشم چه ست شده با گوجه ها بچم!!)

از خونه خودمون پیاده اومدیم خونه مامانم...من دیگه پا و کمر واسم نمونده، آقا شاکیه که چرا راه رفتنمون تموم شد و رسیدیم!! خنثی نمیومد تو خونه، به زور بردمش داخل!!!  1همچین پسر اکتیو و ورزشکاری دارم من!! نیشخند

جانم؟؟!!! کاری داشتین؟؟؟ عینک

دیروز حالش بهتر بود و رفتیم پارک که آرسام دلش واشه بازی کنه بچم...Trampoline

رفتیم 3نفری نشستیم روی الاکلنگ!! واااااااای خیلی بهم مزه داد،یاد بچگیام افتادم! البته آرسام زود شاکی شد و هی به من که پشتش نشسته بودم میگفت  بویو (برو)

بعدش اومده الاکلنگو واسمون تکون میده...

وااااااااااای انقدر وروجک خوش زبون شده و واسمون حرف میزنه که نگو!! بغل

من: آرسام بگو بابا آب داد

آرسام: بابا آبّاد !

-بگو بابا نان داد

آرسام: بابا نون داد!!! حالا هرچی ما بگیم نان اون میگه نون!!  الهی بگردم دورت که سر حرف خودت هستی و پایین نمیای!! ماچ

1نمونه مکالمه تلفنی با مامانجون شیرین(مامان شوشو): الوووو...نَنَه !!!!!! نَنام اوبی؟ اوبم.  اَجّی اوبه؟ (حاجی خوبه؟)  تی پُدی؟؟ (چی پختی!)  آباده (خدافظ)

وقتی 1 چیزی ازم میخواد و بهش میدم با1 لحن خوشگل و نازی میگه: مَنون (ممنون)

پ نوشت: چه عجب پرشین بلاگ شرمندمون کرد عکسامونو آپلود کرد!! متفکر

دوستون داریییییییییییییییییییییم

 



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ | ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مامان مهرناز | نظرات ()