چشمکسلاااااااااااااااااااااااام عزیزای دلم، دوستای مهربون و با وفا... الهی من قربون همتون برم که انقده خوبین!بغل

آهای همه ی دوستای گلی که اسمتون توی کامنتدونیِ پست قبلی هست؛ از همین راه دور همتونو میبوووووووووووووسمماچ

و واقعا از صمیم قلبم شرمنده ی همتونم که هنوز نتونستم مثل قبل فعال باشم و  بیام پیشتون!خجالت

باورتون نمیشه تو این مدت هراز گاهی با موبایلم میومدم هم وب خودم هم وبای شما عسیسای دلم سرمیزدم ولی هیچ کامنتی نمیدیدم توی وبلاگم!!!!!!! سوال

الان بعداز مدتها اومدم با لب تاپ1 سری بزنم اصلا شوکه شدم بخدا!!! اینهمه کامنت بعداز اینهمه مدت از طرف دوستای گلم واقعا ذوقمرگ شدم بخدا!!!!! ابله

فدای همتون ماچقلبماچ

راستش ما 5 خرداد پَر زدیم و رفتیم مشهد پابوس امام رضا(ع) آخه نذر هم داشتیم واسه آرسامم. بادوستامون رفتیم که اوناهم 1 دخملِ ناناسِ 5 ماهه به اسم "کیانا" داشتن.قلب

آرسام خیلی پسر خوبی بود توی این مدت،اخلاقش خیلی بهتر از سفر قبلی توی کیش بود،فقط چندتا مشکل کوچولوبود،یکی اینکه پسری دیگه راه میره و با وجود اینکه کالسکه شو برده بودیم واسش اکثر اوقات میخواست خودش واسه خودش راه بره و هر جاهم دلش میخواد بره!!! یکی هم گرمای شدید هوا بود که با گرمایی بودنِ آرسامم 1 خورده واسش تحملش سخت بودخوشمزه 

خلاصه در کل خیلی سیاحت و زیارت خوبی بود و جای همتون گُلبارون بود! مژه

واااااااااااای 1چیز خوبه دیگه اینکه؛...سعادت بزرگی نصیبمون شد و غذای امام رضا گیرمون اومد!از خود راضی روز دوم ازطرف مهمانسرای حرم اومدن توی هتل و بُن های غذا رو واسه فرداش بهمون دادنلبخند ینی من دیگه داشتم غش میکردم از خوشحالی!!خوشمزه آخه میدونین که این فرصت خیلی کم پیش میاد واسه غذای امام رضا،منم شدیدا به متبرک بودنش اعتقاد دارم خو!!زبان به شوشویی گفتم اینم روزی و قسمت پسر گلمونه که این بار که با آرسام اومدیم این فرصت نصیبمون شد.قربونش برم الهی که از وقتی اومده باعث خیر و برکت توی زندگیمون شدهخیال باطل

هم بخاطر اینکه نمیذاشتن دوربین ببریم توی حرم و هم بخاطر شیطونی های زیاااااااااااادِ گل پسر و بدو بدو هاش توی صحن ها و حرم، متأسفانه نشد عکس درست و حسابی اونجا ازش بگیریم!! واسه همینم همونجا یکی ازین عکسای معروف ازش گرفتیم!! از خود راضی

توی لابیِ هتل کارش فقط بازی کردن با این آب سردکن بود!! هرچی آب بود ول میداد توی سالن، بعد خدمه بیچارشون هی میومد تِی میکشید!! ینی حیثیتم برباد رفت!!!!ابرو

بمحض اینکه از تو اتاقمون میرفتیم توی لابی انگار از قفس آزاد شده باشه، اون وسط میزد و میرقصید و بازار گرمی میکرد جلو مسافرا!!! هی میخندیدن از دستش و میومدن میگفتن خانم این پسرتونو 1 ربع به ما قرض بدین!! منم از خدا خواسته!!!!!!!! نیشخندیه نفسی میکشیدما!! خیال باطل

تنها عکس مثلا قشنگش توی حرم، کنار سقاخونه و ایوون طلا...لبخند

توی مرکز خریدا که میرفتیم فقط دنبال این مانکنای کوچولو بود، میرفت کنارشون باهاشون حرف میزد، بوسشون میکرد!!!! ارتباطی برقرار کرده بود که نگو!!! دیگه مگه این دوستاشو ول میکرد!!! خنده

از اولی تا آخری همه رو میبوسید میرفت!!! زبان

قوبون قد و بالات بره مادر! قلب

اینم عکسای توی پدیده شاندیز

قراره از هر مسافرت1 عکس خونوادگی بذارم!! فکر نکنین خود شیفتما!! چشم

الهی! بچم چه مهربونه....چطوری شیشه پستونک عزیزتر از جونشو گذاشته دهن کیانا!! اونم طفلکی شاکیه انگار!!!! شایدم ناز میکنه!! چشمک

ازین پارچه های سبز بستم به دست آرسام، فکر کنم کلا 1 دقیقه ای گذاشت بمونه و انقدر بهش ور رفت تا بازش کرد!!! متفکر

عسیس دل مامان بغل

و خسته از اینهمه فعالیت و بدو بدو و گرما... خواب

اینم مال چند وقت پیشه، شیطونک میخواست مثل داییش بشینه! خنده

خب اینم از دومین سفرنامه ی آرسام؛

حالا1کم از کارها و پیشرفتاش بگم؛

کارتهای بن بن بن رو باهاش چند وقته کار میکنم و البته فعلا 14-15 تاشو از روی عکس میشناسه و یا اسمشو میگه یا اشاره میکنه؛

کلمه ی بابا رو وقتی مینویسیم میتونه تشخیص بده و میگه؛

وقتی 1 کاری میکنه که از دستش ناراحت میشم و چشم غره میرم، اولش 1 اخم میکنه بعدش میاد نازم میکنه میگه:نااااااااااااز....ناااااااااااااااز تابخندم و دوباره شیطونی کنه!

تازگیها خیلی از نقاشی خوشش میاد،گاهی مدتها سرش به نقاشی کشیدن گرم میشه!

عاشق آب بازیه و خونه ی مامانم همش با شیلنگ آب مشغوله توی حیاط و گلها رو آب میده، خونه خودمونم شبها باید1 تشتک آب بذاریم جلوش تا خوب آب بازی کنه خودشو خیس کنه و بخوابه!!! حالا گفتم دیگه هواگرم شده استخرشو واسش راه بندازم بچم 1 حالی ببره ازین تابستون!!از خود راضی

راستی2تا دندون آسیابش در اومده عخشمقلب الان10تادندون داره.ولی هنوزم واسه دندوناش خیلی اذیت میشه،تا چندوقت درد داره و پاهاش میسوزه و 1کمم بداخلاق میشه دل شکسته

فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد،ینی اگه ام بخوام همه رو تعریف کنم خیلی زیاد میشه ریز ریزمطلب از گوگولی زیاده، ولی اگه یادم اومد میام میگم چون حیفه ثبتش نکنم...چشمک

راستی 12 خرداد بعد از تقریبا2سال دوباره رفتم شبکاری،چشمتون روز بد نبینه!!! ینی اصن یه وضی بودا!!! تا4 صبح بیدار بودیم!!صبح جنازه رفتم خونه دیگه!! هیپنوتیزمهلاک شدم رفت!! خدایی خیلی واسم سخته اینهمه کار و بی خوابی،بعد از زایمانم حس میکنم اصلا نیروی جسمیم خیلی ضعیف شده و داغون شدم!نگرانولی بالاخره واسش چندسال زحمت کشیدم و دلم نمیاد ولش کنم کارمو...خنثی

ولی آرسام خدارو شکر با باباش کنار اومده بود و خوب خوابیده بودن..تشویق

ایشالا خدا بهم وقت و انرژی مضاعف بده تا بیام تک تکتون رو ببینم و واستون کامنت بذارم؛سعی خودمو میکنم...مژه

(نصف شبی نشستم وبلاگ آپ میکنم!! خب چیکار کنم بخدا توی روز نمیتونم ،فقط آخر شبا!!!چشمک)

 



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مامان مهرناز | نظرات ()